سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
داستان های زیبا و آموزنده 2 - دنیای فناوری و اطلاعاتpolymer (شیمی.نانو.مکانیک.پلاستیک.لاستیک.)


دنیای فناوری و اطلاعاتpolymer (شیمی.نانو.مکانیک.پلاستیک.لاستیک.)


 


 



 


دوست داشتن در مقابل استفاده کردن
 
  زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را بداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.
While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.
 
مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده
In anger, the man took the child"s hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.
 
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
 
وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !
When the child saw his father with painful eyes he asked, "Dad when will my fingers grow back?"


 
آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد
The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.
 
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written "LOVE YOU DAD
 
روز بعد آن مرد خودکشی کرد
The next day that man committed suicide. . .
 


نوشته شده در شنبه 14/8/90ساعت 7:9 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |

شادترین مردم دنیا


 



احساس شادی نمیکنید ؟ فکر میکنید تفریحاتتون کمه ؟ تصور میکنید زندگی چیز زیادی برای عرضه نداره؟ ناراحت نباشید، تنها مشکل شما اینه که در کشور درستی نیستید...


این جمله ، از یک نویسنده ایرانی نیست. متعلق به Marina Kamenev اهل انگلیس ، خبرنگار بیزنس ویک هست داستان از یک نظر خواهی BBC شروع شد. در این نظر خواهی ، آمار نشون داد که 81? از مردم انگلیس ، به جای افزایش ثروت از دولت توقع دارند که زندگی شادتری براشون فراهم کنه.
 
سئوال اینجا بود که چطور. به عنوان اولین قدم ، دانشگاه لیسستر ، پروژه ای با هدف رتبه بندی
کشورها از نظر شادی مردمشون تعریف کرد. نتایج این رتبه بندی و دلایل شادی ملتها خیلی
خیلی جالب بود به خصوص ایران!!!
 نتایج رو ببینین:
 
رتبه 1
دانمارک
جمعیت 5/5 میلیون
شانس زندگی : 8/77 سال
درآمد سرانه : 34،600 دلار
سیستم اقتصادی : سوسیالیستی
ویژگی ها :
- بهترین سرویس های دولتی خدمات اجتماعی
- بیمه همگانی با پوشش کامل
- مدارس و دانشگاههای رایگان با کیفیت بسیار بالا
- هویت اجتماعی کاملا مشخص برای جوانان
- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا
- آلودگی محیط زیست ناچیز
 
رتبه2
سوئیس
جمعیت 5/7 میلیون
شانس زندگی : 5/80 سال
درآمد سرانه : 32،300 دلار
سیستم اقتصادی : آزاد
ویژگی ها :
- موقعیت سوق الجیشی کاملا امن
- میزان جرم و جنایت ناچیز
- امکانات شهر نشینی با کیفیت بسیار بالا
- امکان ورزشهای نزدیک به طبیعت مانند کوهنوردی ، اسکی و سوارکاری برای همه
- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا
- ثبات سیاسی
- سیستم بهداشتی رایگان با سرانه 3500 برای هر نفر
 
رتبه 3
اتریش
جمعیت 2/8 میلیون
شانس زندگی : 79 سال
درآمد سرانه : 32،700 دلار
سیستم اقتصادی : سوسیالیستی
ویژگی ها :
- خدمات بهداشتی رایگان برای همه با پوشش کامل
- فعالیتهای فرهنگی همگانی و در دسترس
- خلق و خوی آرام مردم و شهرهای ساکت و تمیز
- سیستم حمل و نقل سریع شهری
- مدارس و دانشگاههای مدرن و مجهز و رایگان
- قوانین حفظ محیط زیست محکم
 
رتبه 4
ایسلند
جمعیت 300،000 نفر
شانس زندگی : 80 سال
درآمد سرانه : 35،700 دلار
سیستم اقتصادی : سوسیالیستی
ویژگی ها :
- سیستم خدمات خیریه دولتی
- خدمات دولتی رایگان با تنوع زیاد از بهداشت ، آموزش ، آموزش عالی تا گردش دسته جمعی
- سوبسید (یارانه) مسکن برای همه
- عدم وجود خط فقر در جامعه
- باسوادی همگانی
- عدم وجود بیکاری در جامعه
 
رتبه 5
باهاما
جمعیت 310،000 نفر
شانس زندگی : 6/65 سال
درآمد سرانه : 20،200 دلار
سیستم اقتصادی : آزاد
ویژگی ها :
- کیفیت غذای بالا  و ارزانی ارزاق
- آب و هوای بسیار معتدل
- طبیعت بکر
- جمعیت زیر خط فقر : 10?
- فرهنگ کاری راحت و بی تنش
- تلفیق فرهنگی مناسب (افریقایی - اروپایی)
- خانواده های محکم و آمار طلاق بسیار پایین (علیرغم آزادی طلاق برای زوجین)
- کلیسای مردمی و متساهل 
 
رتبه 6: فنلاند
 
رتبه 7 :سوئد
 
 رتبه 8:بوتان (با درآمد سرانه 1400 دلار!!!)
 
رتبه 9
شادترین ملت مسلمان برونئی
جمعیت 380،000 نفر
شانس زندگی : 75 سال
درآمد سرانه : 23،600 دلار
سیستم اقتصادی :دولتی
ویژگی ها :
- درآمد نفتی بالا
- ثبات سیاسی (دودمان سلطنتی 600 ساله )
- نرخ جرم و جنایت بسیار پایین
- خدمات بهداشتی رایگان همگانی با کیفیت بالا
- عدم وجود خط فقر در جامعه (حقوق دولتی برای همه)
- سیستم آموزشی رایگان ، حتی آموزش عالی
- یارانه غذا و مسکن برای همه
 
رتبه 10
کانادا
...و اما ایران
.
.
.
.
.
.
.
ایران
گفتنی است که در این امار گیری معتبر که از 220 کشور جهان گرفته شده است
ایران رتبه202 را به خود اختصاص داده است که در بین کشورهای اسیایی بعد از عراق وافغانستان غمگین ترین مردمان در قاره کهن به حساب می ایند. عواملی که در این امارگیری ایران را جزو 20 کشور اخر جدول قرار داده است دلایلی چون : تورم و گرانی کالا ، نارضایتی مردم از وضع معیشتی ، نبود امنیت روانی و اجتماعی ، رکود اقتصادی ، نبود امنیت اقتصادی برای سرمایه گزاری ، نرخ جرم و جنایت بالا ، نظام اداری نا منسجم و ...
 


نوشته شده در دوشنبه 9/8/90ساعت 7:29 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |

 


روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
 
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده  فکر، او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!



آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.
 جرج برناردشاو


نوشته شده در پنج شنبه 5/8/90ساعت 5:13 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |

 


روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.



سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.



مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .



این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."



سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :



ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن


نوشته شده در پنج شنبه 31/6/90ساعت 7:1 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |

 اعتماد کردن به فرزندان خود


 



 


این یک داستان واقعی درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام


می خواست به خانه خود بازگردد...


سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس


گرفت و گفت:پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به


خانه بازگردم،ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم


او را با خود به خانه بیاورم...


پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم...


پسر ادامه داد: ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ


 به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از


دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید


او با ما زندگی کند !


پدرش گفت : پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو


بوجود آمده است.ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در


شهر پیدا کند...! پسر گفت:  نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند !


آنها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.


ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی


ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی...


در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر


چیزی نشنیدند... چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد


که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها


مشکوک به خودکشی هستند ! 


پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای


شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.


اما با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد : پسر آنها یک دست و


یک پای خود را در جنگ از دست داده بود...!  


نوشته شده در سه شنبه 28/4/90ساعت 7:41 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |

 هنرمند و نویسنده نادان ، از هر کشنده ای زیانبارتر است ...


 



 


روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به


محل درس و بحث نهاد ...


شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند


که چرا مزاحم آموختن آنها شده است .


آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت ...


فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده


تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت


نموده تا به پای صندلی استاد برسد.


که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود ...


یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود


در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز


آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و


نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!


ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما


یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد...


شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی


از او دور شد ...


ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او


را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان


های دیگر کرد ، روانش شاد ...


ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و


نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است


نوشته شده در سه شنبه 28/4/90ساعت 7:38 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |

سعی و تلاش کنیم تا در زندگی نیکدل باشیم.


 



 


جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده


و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.


چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.


او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.


اما بی پول بود.


بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را


گدائی کند.


دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را


جلوی چمشش دید.


بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد


میوه فروش گرفت.


میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواه !


سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.


این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در


دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی


 بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.


آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول


یک روزنامه به چشمش خورد.


میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.


عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.


زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که


او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.


میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.


پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.


سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،


با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.


او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.


دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.


او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا


 نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و


بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.


موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه


را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".


سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.


میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند


سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم


از پرتقالت متشکرم .


هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی


تو بود که بر من تاثیر گذاشت.


بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!! 


نوشته شده در سه شنبه 28/4/90ساعت 7:37 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |

کودکان همیشه راستگویند!


 


 



 


یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد.


یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب


بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ? تا!


معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت

او نا امید شده بود. او فکر کرد : شاید بچه خوب گوش نکرده است ...


تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح


بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب


دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن


با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند


تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود


که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد 4 تا !!!


نومیدی در صورت معلم باقی ماند و به یادش اومد که پسر توت فرنگی


رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای


همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده


و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه


و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد.


و پسر با تامل جواب داد : 3تا


حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش


او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر


پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب


بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد : 4 تا !!!


خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟


آخه چطور؟!


پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد : خانوم اجازه ؟! برای اینکه من


قبلا یک سیب تو کیفم داشتم !!! 


 


نوشته شده در سه شنبه 28/4/90ساعت 7:3 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |



از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

پرسیدند: چه کسی؟




بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم.

خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!




سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.






 




 




بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته ...







یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛





از او پرسیدم: منو میشناسی؟

گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.

جوان پرسید: چطوری؟

گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

گفتم: هرچی که بخواهی!

اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه.

اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.




 




منبع persian star




گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!





پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!



نوشته شده در چهارشنبه 15/4/90ساعت 7:28 عصر توسط جواد ابراهیم پور نظرات ( ) | |


:قالبساز: :بهاربیست:

.





Powered by WebGozar

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ راست کلیک با پیغام